دخترک
ژانویه 11, 2008
روزی روزگاری، توی دهکده ای دخترکی زندگی می کرد قد بلند و مو طلایی.
یه روزی از روزها دخترک قصه لباس چین چین اش رو تنش کرد و وقتی همه اهالی ده توی مزرعه هاشون مشغول برداشت محصول بودند، رفت لب رودخونه نشست. موهاش رو دسته دسته کرد و شروع کرد به بافتن.
همینطور که موهاش رو می بافت رفت توی فکر و خیال. به آرزوهاش فکر کرد. آرزوهایی که به ذهن هیچ کدوم از مردم دهکده اش نمی رسید. همیشه دلش می خواست که پی آرزوهاش بره، و فکر می کرد که چرا مردم شهرش هیچ وقت به فکر آرزوهاشون نیستند، فقط از زمستون می ترسند و از سرماش.
روزها و روزها اومد و دخترک به آرزوهاش فکر کرد. اما زمستون که اومد، مجبور شد اونا رو بفروشه تا بتونه مثل بقیه گرم بشه.
