جسارت

دسامبر 29, 2007

دارم می فهمم که گاهی از چه چیزهای بیخودی می ترسیدم. گاهی از ترس های دیگران هم می ترسیدم و حس می کردم که آدم ها موقعی که با ترس هاشون روبرو می شند خیلی غیرقابل پیش بینی هستند. اما در اصل آدم ها تو این جور مواقع فوق العاده آسیب پذیرند؛ ممکنه کسی این آسیب پذیری رو درست نشون بده و دیگری خیلی بد و با حالت تهاجم. اما حالا می دونم که بهتره بجای اینکه از این حالت آدم ها بترسم، بهتره بهشون این حس رو القا کنم که می تونند به ترسشون غلبه کنند.

خوب شاد یه زمانی هم من ترسیده باشم، و نیاز داشته باشم به جای اینکه احساس تنهایی کنم، بهم القا بشه که می تونم.

Advertisements

علیک سلام

خواهش میکنم کسی جو زده نشه. اصلا قرار نیست تبلیغ کنم یا علمی بنویسم بلکه می خوام از پوسترش بگم.

پوستر کنفرانس ملی انجمن کامپیوتر ایران

اصولا میگن که پوستر باید چونان گویا باشه که با یه نگاه بشه 80% اطلاعات ش رو فهمید. از این پوسترا تو تمام راهروهای دانشکده هست. منم که هر روز میرم و هر روز میدیدم اما دقت نمی کردم که چیه تا اینکه یه روز قسمت شد و از نزدیک دیدمش و واقعا تعجب کردم و تازه چشمم به خیلی واقعیات باز شد. قصه از اینجا شروع میشه که دکتر ما هر 1 هفته در میون میاد دانشکده که از این یه هفته در میون، یه بار در میونش رو میاد آز و جلسه دوستانه ای میذاره تا در مورد وضعیت میز و صندلی ها و اگر هم شد روند پیشرفت پروژه ها صحبت کنیم. خلاصه آخرین بار که یادم نمیاد کی بود، دکتر اومدن و پسرا هی اصرار می کردن که آره استاد میشه یه کاری کنین که ما هم بتونیم بریم کنفرانس ملی (یعنی دکتر سهمیه بگیره براشون که به خرج آزمایشگاه برن). من و سحر اون روز ساکت و هاج و واج نگاشون می کردیم و واقعا خجالت کشیدیم که چقدر شوتیم و همش تو فکر درس این ترم و پروژه ایم و کاری برای ارتقاء دانش کلی کامپیوتری مون نمی کنیم.
تا اینکه اون روز با دیدن پوستر تازه این دوزاریه افتاد که بله! آقایون می خوان برن کیش وگرنه علم و دانش و کنفرانس کیلو چنده. خداییشم حق دارن خوب. آخه آدم اگه به عنوان این پوستر دقت نکنه خیال می کنه که تور سیاحتی زیارتی کیش هست.
و این چنین بود که من و سحر از کنفرانس ملی انجمن کامپیوتر ایران مطلع شدیم.
وسلام

حرکات موزون

دسامبر 25, 2007

علیک سلام

اول از آز مون بگم که بی اون نمیشه.

همونطور که سحر نوشته دیروز با یکی از هم آزی ها صحبت سر دکوراسیون داخلی و تقسیم اموال آز بود که ایشون به ما پیشنهاد دادن که کیس و مانیتورهای یه طرف رو برداریم که جامون باز شه و داشتن دلداری مون می دادن که آره بابا دیگه کسی نمیاد و می تونین راحت تر بشینین. از قضا امروز آز داشت تقریبا می ترکید از بس که شلوغ بود و تازه بازم همه نبودن. نکته جالب اینجا بود که نصف نفرات رو میزای طرف ما بودن. خلاصه من و سحر کلی خدا رو شکر کردیم که زودتر اومدیم وگرنه جامون به تاراج می رفت.

حالا اینا رو بی خیال. امروز می خوام از حرکات موزون بگم. اصولا همه ما می دونیم که یکی از تمایزات اصلی رقص ایرانی با رقص های دیگه توی قر و بشکن ش هست و اکثرا هم رقص ایرانی رو تو همین می دونن یعنی فکر میکنن هر چی قرش بیشتر باشه ایرانی تره مثل این ویدئویی که اینجا گذاشتم، از میزان و نوع تشویق بینندگان محترمش کاملا میتونین این مسئله رو ببینین.


بعد از انقلاب جنگ شروع شد و سالها همه درگیر مسائل و مشکلات مالی و اجتماعی بودن و دیگه رقص از اون تب و تاب افتاد یعنی بدجوری افتاد. اما خوب بازم فعالیتها شروع شد ولی زیر پوستی بود و در حد کلاسای خصوصی خونگی و دائم گسترش پیدا کرد تا الان که دیگه کاملا تو باشگاها جا افتاده. اما تو طول همه این سالها آهنگای رقص مال اون ور آب بوده و مبصر رقص اونورم که آقای خردادیان بودن. به خاطر همینه که همه جا اثر ردپای سبک رقص خردادیان دیده می شه. حالا خیلی هاش جواتی هستن مثل برنامه بالا ولی بعضیاشم مثل برنامه پایینی در حداکثر درجه باکلاس ش هستن.


خردادیان سعی کرد خیلی از حرکات اصیل رو نگه داره اما نتونست و در واقع چیزی که نگه داشت خود حرکت بود نه رقص ش . رقص خردادیان حالت شل و افتاده داره که کاملا برعکس رقص ایرانیه. رقص ایرانی واقعی و اصیل، سخت، هنری، به شدت زیبا و با کلاس و لذت بخش هست. حرکات محکم و نرم و ظریف هستن که اصطلاحا می خوابن رو آهنگ. اولین ویدئوی پایین یه نمونه از رقص اصیل ایرانی کاملا سنتی هست ولی بعدیش اصیل و مدرن هست.

توی رقص ایرانی، دست حرف اول رو می زنه و دستای ایرانی رو تو هیچ رقص دیگه ای حتی اسپانیایی نمیشه پیدا کرد. الان دیگه آهنگایی که واقعا ایرانی باشن خیلی کم شده و اکثرا ضرب آهنگ هیپ هاپ و اسپانیایی دارن مثل نیلوفر فارض. بعضی از آهنگا هستن که رقص های سنگین و پرحرکتی دارن و واقعا موندگارن مثل آهنگای هایده و شجریان. حتی بعضیا انقدر با معنی و سنگینن که توی مراسم عزا هم رقصیده میشن مثل نوایی.

رقص ایرانی در کل آروم هست اما وقتی شروع می کنین میبینین که نفس می خواین و خیلی انرژی میبره و واقعا تمام بدن کار می کنه بخصوص رقصای محلی ترکی که فوق العاده شاد و زیبان. حالا تصور کنین که تو یه کلاس چندین نفری هم باشین و این انرژی n برابر بهتون برمیگرده.

من به همه توصیه می کنم که برن کلاس رقص. البته به نیت یاد گرفتن هنر رقص نه اینکه قر بدن و بشکن بزنن. اونوقت میبینن که شادی و انرژی ای رو می گیرن و می دن که با هیچ هنری همچین چیزی ممکن نیست.

وسلام

ما تنها نیستیم

دسامبر 25, 2007

دیروز من و سمیر متوجه شدیم که در آز دکتر م فقط ما شاکی نیستیم. بلکه حقایق موجود توسط سایر انسان های موجود نیز درک می شود و به بدبین نبودن خودمون  امیدوار شدیم. قضیه از این قرار بود که در آز ما و یکی دیگه از هم ورودی های ما تنها بودیم و به ناگاه طرف لب گشود ودلتنگی های انباشته شده در این چند ماهه را در باب برخی افراد، به قول ایشون مسئول آز، برون ریخت و توطئه هایی طراحی شد تا در مراجعت بعدی دکتر م به اجرا درآید!!! در ضمن برخی از شک های ما درباره انحصاری بودن اموال عمومی نیز به یقین تبدیل شد. واقعا هیچ جا از شر پاچه خواری و زبون بازی در امان نیست، حتی آز حدودا 12 متری ما!!

این قضیه مربوط به صبح بود و پست زی-زی مربوط به بعد از ظهر! که بد روزی بود.

یه روز دلگیر

دسامبر 24, 2007

* فکر کنم همه چیز از اونجایی شروع شد که من و سیمر در مورد پدر بزرگ و مادر بزرگمون حرف زدیم. من یکی که خیلی دپ شدم. البته خیلی هم بد نبود حداقل یکمیون بیرون ریزی کرد و انشالا که حالش بهتره.

من یکی که حس می کنم یه جورایی افتادم توی خاکی. باید کلاس نقاشی ام رو دوباره شروع کنم، 4تا لباس قرمز بخرم و یکمی جلب توجه کنم، کلاس رقص سمیر اینا رو امتحان کنم. یکمی به خودم روحیه بدم.

شاید درست نیست، پذیرش شرایط بد و نامطلوب. چون گاهی آدم حس می کنه که بیشتر از این ازش بر نمی اومده. اما بعضی وقتا چیز خوبیه. برای اینکه بپری به مرحله بعد. شاید دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است.

* نثرم پیچیده نبود؟ هورا!
این سمیناره نفسمون رو گرفته! من یکی رو که دیگه نگووو! هی بیا، برو…

* یاد این معاهده می افتم و من و سحر که خوووب بهش عمل کردیم! به نظرم بندهای معاهده رو عوض کنیم خیلی بهتر باشه! اینجوری حداقل عذاب وجدان نداریم.

* دو تا اتفاق بامزه! اول اونکه من یه هات چاکلت باز کردم که بوی موندگی می داد (وای به روزی که بگندد نمک!) نخوردمش تا سحر و سمیر از کلاس بیان و نظر کارشناسی بدن. دومیشم اینکه من توی آز پردازش تصویر تنهام، mp3 هام رو هم از رو دستگاهم پاک کردم، الان جای هممتون خالی دارم midi هایی رو که روی گوشی سانتا باربارای آلبالویی متالیکم ریختم گوش می دم!

من هم

دسامبر 22, 2007

منم دوست داشتم چند خط درباره یلدا بنویسم اما اصلا حرفم نمی آد.

فقط یه نکته جالب برام پیش اومد. دارم کتابی رو می خونم درمورد یه ساحره (آدمی که نیروهای مافوق بشری داره، یا حداقل فکر میکنه که داره) . چند خط از اون کتاب رو اینجا می آرم. چند خطی که خیلی روی من اثر کرد:

اغلب عمرم دنبال خوشبختی بوده ام – حالا تنها چیزی که می خواهم، شادی است. شادی مثل لذات دیگر است، شروع می شود و تمام می شود. لذت را می خواهم. می خواهم راضی باشم – اما خوشبختی؟..

[…]

برای همیشه فراموش کن که راه ابزاری است برای رسیدن به مقصد. ما همیشه، در هر قدم، در حال رسیدنیم. این را هر روز صبح تکرار کن. بگو: رسیده ام. آن وقت می بینی تماس مداوم با هر لحظه از روزت چه قدر آسان است.

[…]

باور کن که می توانی، باور کن که دیگر رسیده ای به جایی که می خواستی.

– – –

یه چیزیو می دونم. اینکه من حسم رو نادیده گرفتم و مدام دارم از عقلم کمک می گیرم. دیشب عقلم رو ریختم دور و از حسم خواستم که کمکم کنه. همه چیز و همه کس رو بخشیدم، از جمله خودم رو. تمام گره های روحیم رو، تمام لحظه هایی که توجهم از خودم غافل شد و تمنا کردم اون چیزی رو که خودم داشتم. خیلی سبک شدم.

خدا کنه این برزخ زودتر تموم شه.

– – –

از سر کار آپ می کنم. الان می دونم که دوتا چشم فضول دارن به من نگاه می کنن و به کیبوردم که تق تق صدا می ده. رییسم هم اومد.

داره اوضاع بر می گرده به وضع سابق. دارم آروم می شم.

شب یلدا

دسامبر 21, 2007

با کمال شرمندگی من امروز به طور کامل معاهده را شکستم. چون شب یلدا براش خیلی عزیزه و من جز او به کس و چیز دیگه ای نتونستم فکر کنم. با عرض معذرت به زی-زی، هم پیمان عزیز و سمیر شاهد گرامی!

همیشه می گفت شب یلدا رو خیلی دوست داره! می خواست یکی از حوادث خوب زندگیش توی این شب اتفاق بیفته! اون موقع ها قرار بود من توی این حادثه های خوب کنارش باشم اما … بگذریم. امسال نمی دونم چه می کنه و کجاست، می دونم با توجه به اتفاقاتی که افتاده دل و دماغی برای خودش و خانوادش نمونده، اما …

کاش اینطوری نمی شد. امیدوارم یلداهای آینده در کنار اونی باشه که می خواست، شایدم همین یلدا حادثه خوبی براش رخ داده باشه! خدا می دونه! دیگه دارم عصبانی می شم تا خرابکاری نکردم تمومش می کنم!
یلدا مبارک!

جمعه

دسامبر 21, 2007

علیک سلام.
امروز عید قربون و شب یلداست. من اصلا اهل فال حافظ و خلاصه اینجور صحبتای ادبی نیستم و فقط دور هم بودن و بخور بخندشو دوست دارم بخصوص بخش باسلوقش رو.
حالا تو یه همچین روز میمونی بنده صبح امتحان برای دکترا داشتم. امتحانی واقعا بی مورد که صرفا جنبه اقتصادیش برای دانشگاه و سازمان سنجش مهمه و بس، اما خوب اینم مثل هر چیز دیگه ای داستانی داره.
اول از دیروز می گم که کارتا رو می دادن. طبق معمول صف به جای یه خط راست یه مستطیل بود البته خدا رحم کرد که همه تحصیل کرده بودن وگرنه که صف می شد یه نیم کره حول باجه کارت. خلاصه، داشتم یه اسکن می کردم که آشنا می بینم یا نه که متوجه یه زن و شوهر تو صف شدم که 4 5 نفری با من فاصله داشتن. یه چند دیقه ای که گذشت متوجه شدم که با وجود تمام اون 4 5 نفر این زن و شوهر اومدن پشت من!!! اینم گذشت و نوبت من شد بالاخره که یهو دیدم خانمه داره منو هل می ده که شوهرش زودتر کارت بگیره ولی از اونجا که خدا با پرروها نیست آقای توی باجه ضایعشون کرد و اول مدارک منو گرفت :>
خداییش کارت که کوپن نیست که تموم شه، آخه این کارا چیه؟!!؟!
کاشکی یه گزینش فرهنگی هم تو امتحان دکترا می زاشتن. ناسلامتی اینا اساتید آینده دانشگاها هستن. آخه استاد که این باشه دیگه بدبخت دانشجو.

خوب دیگه خسته شدم. حس گفتن قضایای امروز رو ندارم فقط به این بسنده می کنم که امروز در حالیکه همه داشتن دوان دوان به سمت محل امتحان می رفتن بنده سلانه سلانه و چرت زنان در فکر حلیم و بربری داغ آخر از همه بودم و برای اولین بار تو عمرم اولین نفری بودم که برگه م رو دادم یعنی در واقع 9 امتحان شروع شد و من 9:50 آماده رفتن بودم. نه چیزی خونده بودم نه یادم میومد.
این بود انشای من در مورد امتحان دکترا.

همش می خوام در مورد حرکات موزون بنویسم اما نمیشه.

احساس می کنم در مقابل مطلبای زی-زی و سحر مطلبای من حالت پیام بازرگانی بلاگ رو داره.

وسلام

امروز لا به لای کتابام یه کتاب کوچکیک 15-16 صفحه ای پیدا کردم با عنوان «خانم کوچولوی احتیاطی». توی اولین برگ این کتاب نوشته شده بود: شانزدهمین نمایشگاه کتاب، 82/2/18، از : …. به: سحر. یادمه اونسال با بچه ها رفته بودیم نمایشگاه کتاب و من و دو تا دیگه از دوستام برای خودمون و سایر دوستان یکی یک دونه از این کتابا بر اساس روحیات اخلاقی شون خریدیم. کتاب من می گفت:

خانم کوچولوی احتیاطی خیلی تمیز و باادب بود.خانم کوچولوی احتیاطی هر روز دندانهایش را مسواک می زد. هر روز تخت خوابش را مرتب می کرد. هر روز خانه اش را تمیز می کرد. هر روز هزار تا کار خوب و عاقلانه انجام می داد. آیا شما می توانید کارهای خوب و عاقلانه او را حدس بزنید؟

خانم کوچولوی احتیاطی هر روز پیاده روی می کرد. پیاده روی خانم کوچولوی احتیاطی نه خیلی طولانی و نه خیلی کوتاه بود. به اندازه ای پیاده روی می کرد که زیاد خسته نشود. خانم کوچولوی احتیاطی هنگام پیاده روی با آدم های مختلفی روبه رو می شد. آدم هایی که زیاد احتیاط نمی کردند.

خانم کوچولوی احتیاطی در راه خانم کوچولوی بازیگوش را دید. خانم کوچولوی بازیگوش به او گفت: «خانم کوچولوی احتیاطی بیا به هم بپریم توی چاله آب!» و سپس چشم هایش از شیطنت برق زد. خانم کوچولوی احتیاطی گفت: «نه این کار پاهایم را خیس می کند و ممکن است بیمار شوم.» خانم کوچولوی بازیگوش حسابی به او خندید.

روز بعد خانم کوچولوی احتیاطی، خانم کوچولوی شکمو را دید. خانم کوچولوی شکمو یک کیک شکلاتی بزرگ داشت. او به خانم کوچولوی احتیاطی گفت: «بفرمائید از کیک شکلاتی من هر چقدر دوست دارید، میل کنید.» خانم کوچولوی احتیاطی گفت: «خیلی متشکرم، ممکن است با خوردن کیک شکلاتی دل درد بگیرم.» و بدون آن که ذره ای از کیک بخورد به راهش ادامه داد.

روز چهارشنبه هم خانم کوچولوی احتیاطی در مسابقه ماشین سواری آقا کوچولوی گرفتار شرکت نکرد، چون فکر می کرد مکن است تصادف کند.

خانم کوچولوی احتیاطی فردای آن روز دعوت آقا کوچولوی نامرتب را رد کرد. با خودش گفت: «اگر به خانه آقا کوچولوی نامرتب بروم حتما کثیف می شوم.» البته هیچ حرفی در این باره به آقا کوچولوی نامرتب نزد. چون دلش نمی خواست او را ناراحت کند.

روز جمعه خانم کوچولوی احتیاطی با آقا کوچولوی نادان تنیس بازی نکرد. آقا کوچولوی نادان به خانم کوچولوی احتیاطی گفت: «یک بار هم که قصد بازی خوب و درستی داشتم، تو با من بازی نکردی.»

آیا خانم کوچولوی احتیاطی کار درستی انجام داده بود؟. شما چه فکر می کنید؟

روز شنبه خانم کوچولوی احتیاطی خیلی ناراحت بود. او با خوش فکر کرد: «اگرهمیشه به همه نه بگویم، همه از دست من ناراحت می شوند و دیگر دوستی نخواهم داشت.»

خانم کوچولوی احتیاطی برای مدت طولانی و با دقت بسیار درباره این مشکل فکر کرد و سرانجام تصمیم گرفت مشکل خود را این گونه حل کند: «از امروز به بعد همیشه می گویم بله!»

خانم کوچولوی احتیاطی روز یکشنبه برای پیاده روی از خانه خارج شد. در راه آقا کوچولوی بدجنس را دید. آقا کوچولوی بدجنس یک بسته بزرگ در دست داشت. به خانم کوچولوی احتیاطی گفت: «این هدیه را از من می پذیری؟» خانم کوچولوی احتیاطی خواست بگوید نه … که ناگهان به یاد تصمیمش افتاد و گفت: «بله، خیلی متشکرم.» خانم کوچولوی احتیاطی بسته را گرفت. آقا کوچولوی بدجنس خنده شیطنت آمیزی کرد و به سرعت فرار کرد. خانم کوچولوی احتیاطی به آرامی بسته را باز کرد. «اب.چی.اب.چی» عطسه کرد و باز هم عطسه کرد. خانم کوچولوی احتیاطی تمام روز را عطسه کرد. او یکصد و نود ونه عدد دستمال مصرف کرد. بله! هدیه آقا کوچولوی بدجنس پودر عطسه آور بود.

روز بعد خانم کوچولوی احتیاطی حالش بهتر شده بود و دیگر عطسه نمی کرد. او برای پیاده روی روزانه از خانه خارج شده، در راه آقا کوچولوی بی فایده را دید. او از خانم کوچولوی احتیاطی پرسید: «دوست دارید سوار هواپیمای من شوید؟»خانم کوچولوی احتیاطی خواست بگوید… نه … که ناگهان نظر تغییر کرد و گفت: «اوه، البته که دوست دارم.» شاید شما بگویید کار خانم کوچولوی احتیاطی دور از عقل و احتیاط بود. او باید از اتفاقی که برایش افتاده بود، درس می گرفت ولی نه این بار اتفاق بدی برای او پیش نیامد. هواپیمای آقا کوچولوی بی فایده نه بال داشت، نه موتور، نه چرخ، نه … هواپیمای آقا کوچولوی بی فایده یک پادری بود. ایا تا به حال چنین چیزی شنیده بودید؟!

خیلی خیلی ساده است… می دونم … اما برای من خیلی وقتا واقعی.

دسامبر 19, 2007

می گویند آدم های برونگرا غمگین تر از آدم های درونگرا هستند و برای تسکین غمشان باید به خود نشان بدهند که راضی و شاد و با زندگی خوشند.